تبليغاتX
ساهره سكوتي
درود به دوستان من

از همه برای اینکه مدتی نبودم و نتونستم به کامنت های قشنگتون جواب بدم عذر می خوام .

و ممنون که با وجود همه نبودن های من فراموشم نکردین.

این هم تقدیم به همتون :

مرا به نام خودم می شناسی اما من ، تورا به نام نگاهت به یاد می آرم

چقدر حس قشنگیست یاد من باشی، چه انقلاب بزرگی است  " دوستت دارم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 20:30  توسط ساهره سكوتي  | 

 
دارم به چشم های خودم فکر می کنم،
گاهی که حیف می کنم اوج نگام را
گاهی که چرت می زنم از فرط خستگی
این زخم های چرکی بی التیام را

من هیچ چیز تازه ندارم که بشکند،
انگشت‌هام مانده که از هفت سالگی‌ست
قلبم که از چهارم جولای مرده است
و این غرور خشک که از بی‌ارادگی‌ست

حتی نخواستم که خودم را رها کنم
چسبیده ام شبیه قفس به بهانه‌ها
جا مانده است از بدنم یک پیاده رو
من مرده ام میان عروض و کنایه ها

دارم ادامه می‌دهم اما بخاطر
حرفی که تازه نیست و لیکن شنیدنی‌ست
هر کس که هست زنده به نامی و مسلکی‌ست
هر کس که نیست زنده به یک عشق زنده نیست

حالا شروع می کنم از خوان اولت
باید از این مراحل مرسوم بگذرم
من می توانم از این شهر رد شوم
من می توانم از این ایل بگذرم

من ماه کاملم که خدا می‌کٍشد مرا
من با تمام دایره ها فرق می کنم
اندوهگین ترینٍ تمام ستاره هام
خود را درون اشک خودم غرق می کنم

این روزها تمام جهان فکر می کنند
من هم به فکرهای جهان فکر می کنم
هر روز یک پیاله سیاست و نان و کشک
البته من به شخصه خودم فکر می کنم:

دنیا شبیه یک زن بی خانمان شده
که اشتباه کرده در آن ماجرای خشت
اینجا شبیه آخر خط است و او فقط،
مانده است می رود به جهنم و یا بهشت

گاهی که چرت می زنم از فرط خستگی
گاهی که حیف می کنم اوج نگام را
دارم به چشم های خودم فکر می کنم
این زخم های چرکی بی التیام را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:24  توسط ساهره سكوتي  | 

به مناسبت ایام سوگواری...

زمین چه هست بجز یک کلان سنگ درشت؟
سقوط کرده و چرخیده ایم پشت به پشت

هزار نسل جهان انحطاط مشترک است
یتیمی از رده ی خاطرات مشترک است

شبیه میوه ی غلتان نصیب دنیا شد
چقدر حسرت از این خاک سهم ماها شد؟

همیشه سر به گریبان نشسته است انسان؛
که بعد تو چه گذشته است بر زمین و زمان...

غمت به خوبی گهواره ها بزرگم کرد
کنار تشنگی نخل ها سترگم کرد

نمانده از تو بجر نام عدل و داغ غمت
کجاست آن همه هشدارهای دم به دمت؟

کجای مسلک تو نامروتی حق بود؟
کدام گردن فرمان گذار تو شق بود؟

چه خیمه ها که به آتش کشیدن افتادند
چه نخل ها که به یادت هنوز بر بادند

شکسته ها همه در انتظار قانونند
درخت ها همه شان بیدهای مجنونند!

ببین که توق جهان بی حماسه ی تق است
و عدل مرز خطای حقیقت و حق است!

جهان ادامه بده مسلک عبورت را
اضافه های مکرر بر آن غرورت را

زمین چه بود بجز یک کلانه سنگ درشت؟
سقوط کرده و چرخید ایم پشت به پشت

علی به ضربه ی شمشیر آهنی که نمرد
غم وقاحت نامردها علی را کشت...

ساهره سکوتی ـ رشت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 10:7  توسط ساهره سكوتي  |