http://arashalizadeh.persia ngig.ir/image/Sahere2.jpg |
دل كه كندي دوباره مي آيم تا خدا را به خاك نسپاري
نذر كردم اگر خدا بكند دست از اين گريه هات برداري
قصر شيرين كودكي هامان كوهِ قُرصي ست در برابر مان
كوه فرهادهاي بي تيشه جاي احساس هاي تكراري
آسمان با كلاغ معني داشت تيربرق ايستاده بهتر بود
تو ولي از بهار اينهمه سال خاطرات قشنگ كم داري
من تمام قلمرو ام فرشي ست توي ابعاد چند متري خود
تو ولي فارغ از در و ديوار سال ها مي شود سرِ كاري
سنگرم بالشي براي تو بود زير يك آسمان بي كفتر
توي افكار جنگ سالارت كيف مي كردي از ستمكاري
ساهره سكوتي . رشت
مرد مثبت/ منفی زن ( سخنراني هفته پژوهش ) ... كليك كنيد
انتخابات انجمن علمي علوم اجتماعي ( سال 85 ) ... كليك كنيد
همایش استانی شعر مقاومت ... كليك كنيد
سومين جشنواره فيلم دانشجويي ... كليك كنيد
روي دستان من خدا بكند كه تو تا اوج آسمان برسي
قسمت روزگار من اين بود كه سر پيري ام جوان برسي
دست من زير تيغ چشمانت لاف دلدادگي دروغين است
كاش در غيبت خدا يك روز به فروپاشي زمان برسي
خواب ديدم ستاره هاي جهان سجده كردند در برابر من
من ولي هول آن دمي بودم كه تو در روز امتحان برسي
آب خوردي دوباره چشم ام را آبرويت هميشه پابرجا
نذر كردم اگر خدا بكند تو به سرداري جهان برسي
ساهره سكوتي . رشت
وقتي خدا به اسم تو قرآن مي آورد
يعني براي روح خودش جان مي آورد
جانِ خدا به معجزه روح عيسوي
هر خسته را دوباره به ميدان مي آورد
دنيا هزار مذهب و يك عشق مي شود
تنها براي عشق تو عنوان مي آورد
عشقي كه خشك رودِ زمين در برابرش
هر چشمه را كه ديد به جريان مي آورد
تكثير عشق در صددِ دست دادن ست
تا ادعاي عقل چه فرمان مي آورد
وقتي ميان سنگِ نمك غنچه مي كني
دنيا به آبروي تو ايمان مي آورد
ساهره سكوتي . رشت
چه انتخاب بدي شد مسير دوري ها
چقدر خسته ام از اين اجاق كوري ها
چقدر خسته از اين كه بعد از اين بايد
فقط يكي بشود حجم چاي قوري ها
سكوت سرد بدي شد چرا نمي خندند
سرود مرگ صدا را زبان بلوري ها
زمان چه ساده سفر مي كند ولي بايد
وصيتي بنويسند اين عبوري ها
كسي دلش نيامده گل را به خاك بسپارد
سپرده ام به خدا خالق صبوري ها ...
مردي از كوچه ها گذر مي كرد كه صدايش به ابرها نرسيد
و خدا روي دست هاي كسي به هياهوي ربنا نرسيد
آسمان گريه ي بدي مي كرد خاك آيينه دار دردش بود
يك نفر در صداش جان مي داد قامتي سوگوار سردش بود
زندگي تكيه اش به پشت شماست چشم ماهي فروش خوبي نيست
چوب حراج مي زند به زمين ... دور، دورِ سكوتِ خوبي نيست
آسمانِ دلِ شكسته ي ما دست كم يك ستاره جا دارد
توي اين كاسه هاي خشكيده ماه از آمدن اِبا دارد
سنگ بر شيشه هايمان جان داد قسمتِ آسمان ما اين ست
آسمان يك امانت كهنه روي دوش اش هميشه سنگين ست
سفره ي خالي نهار از شام كه ندارد برايمان سهمي ...
دل به دريا زديم و برگشتيم آي آموزگار بي رحمي
آي آموزگار بي رحمي راه و رسم بزرگواري را ...
از تو بايد نوشت يا خط زد زخم هاي عميقِ كاري را؟
سنگ با سنگ، ناله در ناله، گريه با گريه، خنده در خنده
حق ما آسمانِ آبي بود گريه ديگر بس است بازنده!
ساهره سكوتي . رشت
آدم رسيد و وسوسه را انتخاب كرد
يك اشتباه قلب جهان را كباب كرد
تاريخ دختري ست كه در گور خفته است
يا مستجيب خواند و خدا مستجاب كرد
جرات براي واشدنِ غنچه ها نبود
گل هاي باغ را قدمِ تو مجاب كرد
خاك كوير خواست شبيه شما شود
عطر عطش گرفت و خودش را سراب كرد
جنگل اراده كرد نماز جماعتي
دراقتداي چشمه تو را انتساب كرد
دريا شبيه خوردن چيزي به سنگ شد
دريا تمام پنجره ها را جواب كرد
دنيا به كوره راهِ غريبي رسيده بود
با آفرينش تو خدا هم ثواب كرد
ساهره سكوتي . رشت
تقدير رفت توي دوتا فال قهوه اي
فنجان شده ست راوي تمثال قهوه اي
يك زن هزار نقطه دوتا دست خط خطي
دارد بزرگ مي شود اين مرد لعنتي
دارد بزرگ مي شود اما به قيمتِ ...
قلبي بزرگ با نوساني خجالتي
جشن عروسي تو و دامادهاي نور
يك فرصت دوباره كه اسفندهاي كور
مي خندي و تمام جهان زير پاي توست
شايد جهان ادامه اي از انتهاي توست
اما درست پشت همين قاه قاه تو
يك زن شكست مي خورد از اشتباه تو
دارد عقب عقب به عقب مي رود ولي
جاي دلش شكسته چرا دست و پاي تو؟
با گريه هاش مجلس تان را به هم زده
شادي به روزهاي تو اصلا نيامده
مردي كه دست هاي تو را خوب ديده بود
فنجان درست فاصله ها را نچيده بود
پچ پچ به گوش اهل محل مي رسد خبر
پيچيده است قصه ي « ديروز يك نفر ... »
گيجي ولي قضيه ي ما چيز ديگري ست
حلواي خوب توي عزا چيز ديگري ست
تقدير جورِ خبطِ كسي را نمي كشد
فنجان داغ قهوه كسي را نمي كشد
ساهره سكوتي . رشت
حاجت ام را نمي دهي آقا؟ دست هايم ندارد از تو نشان
جاده در امتداد پيچيده فرصتي را نمي شود بخشيد؟
دل به اين آسمان زد و اين بار سعي كرد و دوباره بهتر شد
دلِ آهوي كوچيك ات زخمي ست دعوت اش كن تو رو خدا بپذير
تا به كي انتظار؟ خسته شدم بس كه امن يجيب را خواندم
نه ... من انگار كمترم از آن اتوبوسي كه مشهدي شده است